طاقت

یه زمانی بود که کسی نبود.دوست داشتنی هم در کار نبود.همیشه با بی تفاوتی به

افرادی نگاه میکردم که دوست دارن و عشق میورزند.من اما نداشتم و برام مهم

نبود.اما حالا که یکی رو دوست دارم برام همه چی رنگ غم گرفته.غم دوست داشتن

غم دوری و اخم هایی که میکنه.غمی یه طرفه.دردناک تر وقتیه که میدونی و مطمئنی

اون دوستت نداره.قلبم میگیره وقتی فکر میکنم که میره و دیگه برنمیگرده.

تقصیر خودمه.من چه حالیم اون چه حالی.من به اون فکر میکنم و اون به هیشکی.

من دارم خودمو گول میزنم.میدونم که هیچ حسی بهم نداره غیر از یه دوستی کوتاه

اما من دلبسته ش شدم.من که سنگ بودم حالا با هر شعری که میخونم و میشنوم بهش

فکر میکنم.من طاقتشو ندارم.

افسوس

برای این من خسته

برای این در خود شکسته

                               دیگر فرصتی نمانده

 برای رفتن و ماندن

 برای بودن و خواندن

                              افسوس ! مجالی نمانده...

afsooooooooos

یک آرزو



آرزويم اين است :

نتراود اشک در چشم تو هرگز،

مگراز شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز ،

 تو عاشق باشی
عاشق آنکه ترا ميخواهد و به لبخند تو از خويش رها ميگردد و

ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد....



 

خون دل

در حيرتم از مرام اين مردم پست.......

 اين طايفه زنده کش مرده پرست.........

 تا هست به دولت بکشندش ز جفا........

گر مرد به عزت ببرندش سر دست ......

***

وقتي که به اين دنيا آمدي جمعي به تو خندان و تو بودي گريان ....

.کاري بکن اي دوست که وقت رفتن......

جمعي به تو گريان و تو باشي خندان.....

***

 هر کس به طريقي دل ما ميشکند...

.بيگانه جدا دوست جدا ميشکند...

بيگانه اگر ميشکند حرفي نيست...

من در عجبم دوست چرا ميشکند...

دنیا را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ،

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری ،

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است .


زندگی یعنی این .....

دکتــــــــــــر علی شریعتـــــــــی

دلم تنگ است

گفتمش: دل مي‏خري؟!
      پرسيد چند؟!
          گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
               خنده كرد و دل ز دستانم ربود
                      تا به خود باز آمدم او رفته بود
                             دل ز دستش روي خاك افتاده بود
                                    جاي پايش روي دل جا مانده بود

                                   

     دلم تنگ است دلم تنگ است
         دلم اندازه حجم قفس تنگ است
              سکوت از کوچه لبريز است
                    صدايم خيس و باراني است
                         نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است 

                              

     بخشنده نیستم ، نه !

                            بخشنده نيستم ...

                                                  دستي كه بسويت دراز كردم و گفتم :‌براي تو !

                                                                                              بهايش دست هاي تو بود !!!

اگر

و اگر میدانستی
        که چه طعمی دارد
                   خنجر از دست عزیزان خوردن
                                    از من خسته نمی پرسیدی
                                                         
                                             که چرا تنهایی ؟!!

              

کاش

کاش می دانستم در آن سوی نگاهت چه رازی نهفته است و

 بی پروا   راز نهفته در سکوت را برايت آشکار کنم و آواز تنهاييم

 را به گوش تمام رهگذران تقدير برسانم

 کاش می دانستی که در نبود تو چگونه به آغوش

 سرد اندوه پناه ميبرم فقط برای يک بار قدم بر گلستان خيالم

 بگذار و رخصتی ده تا بر تنهايی خود خط بطلان بکشم

 بگذار   با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را

کاش

اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم

اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم

اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم 

 

 کاش قلبم درد پنهانی نداشت

      چهره ام هرگز پریشانی نداشت

             برگ های آخر تقویم عشق

                   حرفی از یک روز بارانی نداشت

                          کاش می شد راه سخت عشق را

                                  بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 


شهوت مرگ

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر ماندن، همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

یارم رفت...

زیباترین

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

 زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت توبود

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود

زيباترين اعترافم عشق توبود

زیبایی دنیا

عشق چیست؟

عشق چیست؟
داستانی غمگین
عاقبتی بی پایان
خورشیدی بی طلوع
آفتابی بی درخشش
فروغی شکسته در اقیانوس بی انتهای وجود
تهی دستی در خیابان
آواره ای در بیابان
بارانی طولانی
آبشاری بی انتها
قلبی متروک
و در آخر شکست خورده ای که باید روی نام قشنگ عشق تابوت بسازد

دلم میخواست

وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...
دلم مي خواست عاشقت باشم...
دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...
يه عشق جدايي ناپذير...
دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...
اما نذاشتي بهت برسم...
ميگي نگو عاشقم...
ميگي نگو...
ميگم باشه نميگم...
و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...



چند حرف ساده

هفت شهر عشق :

شهر اول : نگاه و دلربايي                   

شهر دوم : ديدار و آشنايي

شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي   

شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي

شهر پنجم : بي وفايي                        

شهر ششم : دوري و بي اعتنايي

شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

i love you

ببخشید که یه دفعه جلف شدمآخرین دفعه بود.نزن خب

اما چه چسبیدن به هم ولم نمیکنن همویکی اینارو جدا کنهجلو این همه آدمایییییییی جوونی کجایی که یادت بخیر.زمون ما این حرفا نبود

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست!!!


روز قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد
خدا گفت:چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما
را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید:
زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست
یکی بالی برای پریدن..یکی پایی برای دویدن..یکی
جثه ء بزرگ و یکی هم دریا و یکی آسمان را.
از هستی طلب می کرد
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این دنیا نمی خواهم
تنها کمی از خودت از خودت به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.نام او از پس کرم شب تاب شد.
خدا گفت آن که با خود نوری دارد بزرگ است حتی
اگر به قدر ذره ای باشد حال تو همان خورشیدی
هستی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این
کرم خاکی بهترین را خواست
"زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست"
.....


 

السلام علیک یا حسین بن علی

مصاحبه با خدا


وقتي مي ديدم كه همه با خدا گفتگو ميكنند من هم خواستم كه بروم و باهاش حرف بزنم .
ساكم رو بستم و راه افتادم چند شبانه روز طول كشيد تا بهش رسيدم....

- سلام
- سلام بنده ي عزيزم چرا اين همه راه اومدي. من هميشه در كنار تو هستم. حالا سوالاتت رو آماده كردي؟
- اما شما از كجا فهميديد كه من براي سوال آمده ام؟
- چون من همه چيز را ميدانم.
- خدايا عشق يعني چه ؟
- عشق مانند انبار بنزيني است كه در عين مفيدي و لازم بودن ميتونه خطرناكترين چيز هم باشه.
- خب پس عاشق چيه؟
- عاشق اون كسيه كه توي اين انبار بنزين با يك كبريت روشن كه تا ابد نيز خاموش نميشه به دنبال معشوق ميگرده حتي تا قيامت.
- و معشوق؟
- معشوق هم كسيه كه توي اين انبار كه بزرگيش به هزاران اقيانوس نيز ميرسد آرميده است تا عاشق او را بيابد و با كوچكترين خطاي عاشق و زمين خوردن او ....
- خدايا قلبهاي اين دو مانند چيه؟
- قلب عاشق واقعي همانند شيشه است و طوري زريف است كه با نگاه اشك آلود معشوق نيز ميشكند و قلب معشوق نيز همچو سنگي است كه فقط با پتك عشق نرم مي شود. حال اگر اين دو قلب با هم يكي شوند چيزي را مي سازند كه هيچ چيزي جز خودشان نميتواند آن را در هم شكند.
- خدايا انسان چه زماني عاشق ميشود؟
- زماني كه كبريت خاموش درون دستش با اولين نگاه سوزان معشوق شعله ور شود.
- خدايا آيا شما هم عاشق ميشويد؟
- بله من هم عاشقم عاشقي كه تا قيامت عاشق است... يك عاشق واقعي.
- عاشق چه كسي؟
- عاشق تمام بندگان و مخلوقاتم
- خداوندا سپاسگزارم كه عشق...عاشق...معشوق و قلبهايشان را آفريدي... من عاشق را آفريدي... خداوندا شقايق عشقم را پرپر مكن كه من بدان زنده ام.

آمين

میگی عاشقی


میگی عاشق بارونی ولی بارون میاد چتر روی سرت میگیری


میگی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف و نداری

میگی عاشق گلهایی ولی به راحتی اونارو ار شاخه جدا می کنی

میگی پرنده هارو دوست داری ولی میندازیشون تو قفس

انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقمی؟

             

حسودیم میشه

به چشمهایی که لبخند تو رو می بینند حسودیم میشه
به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنند حسودیم میشه
به لبهایی که روی لبهات می لغزند حسودیم میشه
به تنی که آغوش گرم توروتجربه می کنه حسودیم میشه
به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدند حسودیم میشه
به گوشهایی که صدای قشنگ تو رومی شنوند حسودیم میشه
حسودیم میشه به اونیکه عکسش می افته توآئینه ی چشمات
حسودیم میشه به اونی که فاصله اش با تو فقط نفسه
حسودیم میشه ......
حسودیم میشه به تنی که روحش تویی!
حسودیم میشه به رگی که خونش تویی!
حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی!
حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی!
حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی!
حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی!
حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی!
حسودیم میشه به دلی که دلدارش تویی!
حسودیم میشه به قابی که عکسش تویی!
حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی!
حسودیم میشه به شبی که نورش تویی!
حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی!
آره ...حسودیم میشه