زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست!!!
روز قسمت بود خدا هستی را قسمت می کرد
خدا گفت:چیزی از من بخواهید هر چه باشد شما
را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید:
زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست
یکی بالی برای پریدن..یکی پایی برای دویدن..یکی
جثه ء بزرگ و یکی هم دریا و یکی آسمان را.
از هستی طلب می کرد
در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این دنیا نمی خواهم
تنها کمی از خودت از خودت به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.نام او از پس کرم شب تاب شد.
خدا گفت آن که با خود نوری دارد بزرگ است حتی
اگر به قدر ذره ای باشد حال تو همان خورشیدی
هستی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این
کرم خاکی بهترین را خواست
"زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست"
.....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵ ساعت 21:27 توسط $
|