یه زمانی بود که کسی نبود.دوست داشتنی هم در کار نبود.همیشه با بی تفاوتی به

افرادی نگاه میکردم که دوست دارن و عشق میورزند.من اما نداشتم و برام مهم

نبود.اما حالا که یکی رو دوست دارم برام همه چی رنگ غم گرفته.غم دوست داشتن

غم دوری و اخم هایی که میکنه.غمی یه طرفه.دردناک تر وقتیه که میدونی و مطمئنی

اون دوستت نداره.قلبم میگیره وقتی فکر میکنم که میره و دیگه برنمیگرده.

تقصیر خودمه.من چه حالیم اون چه حالی.من به اون فکر میکنم و اون به هیشکی.

من دارم خودمو گول میزنم.میدونم که هیچ حسی بهم نداره غیر از یه دوستی کوتاه

اما من دلبسته ش شدم.من که سنگ بودم حالا با هر شعری که میخونم و میشنوم بهش

فکر میکنم.من طاقتشو ندارم.