به لبهايم مزن قفل خموشی که در دل قصّه ای نا گفته دارم

 ز پايم باز کن بند گران را کزين سودا دلی آشفته دارم

 منم آن مرغ، آن مرغی که ديريست به سر انديشهء پرواز دارم

 سرودم ناله شد در سينهء تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم

 به لبهايم مزن قفل خموشی که من بايد بگويم راز خود را

 به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را