باز هم با رگه هایی ازاضطراب در دل

می گذرم از کنارت....

حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را....

زمانی در حوالی آذر

روز تولدم لبخند شیرین هدیه می دادی

و اکنون....

این باور عجیب

در ذهن خاکستری من نمی گنجد

که تو رفته ای...

ویا خواهی رفت.......

قریب به اتفاق

از پشت پرچین خاطرات

برایت اشک می ریزم

هرچند شب خنده هایم را شکسته ای......

هرچند به لبخند هایم بدهکاری..........

هر چند دلم را میخکوب دیوار سترگ اندوه کرده ای

اما...

اما باز هم.....

دلم برایت تنگ می شود

باز هم ......

گاه گاهی خواب تو را می بینم...
باز هم

قلبم برای تو می زند...

و تو ای کاش همه این هارا می دانستی...