پس چی؟
پس چي ؟ 
نميدونم واست از كجا بگم اما وقتي بهم گفتي دوسم داري
مثه قندي بود كه تو دلم آب شد ميدوني آخه انتظارشو نداشتم
كم كم دلم داشت فداييت ميشد فداي هر تار موي طلاييت ميشد
ولي يهو يه سنگ بزرگ افتاد جلوي پام
ميخواستم كه واست بشم يه همدم
ميخواستم كه واست يه آشيون بسازم
ميخواستم واسه يه بارم كه شده بهت بگم دوست دارم
اما اين سنگ سياه نميذاشت يكي گفت خب ساده ست بهش بگو دوسش داري
نگاش كردم هيچي نگفتم يكي ديگه گفت خب ساده ست بهش بگو دوسش نداري
اين بار ديگه نتونستم يهو بغضم تركيدگفت واسه چي گريه ميكني
گفتم هيچي خدا خودش خوب ميدونه اين يه راز بزرگه تو قلب سيام
اما آخرش دلم راضي شد دروغكي براش نوشتم دوسش ندارم
برام نوشت ميدونم كه زشتم جوابش دادم نه صحبت زشتي و قشنگي نيست
برام نوشت ميدونم حتما يكي ديگه رو ميخواي دوباره جوابش دادم نه بخدا
برام نوشت پس چي ؟
اينا همش دست دله هر چي تقصيره انداختم رو شونه دلم
طفلي ديگه هيچي نگفت ميدونم چي تو دلش ميگذره
غرورش شكست
نميدونم از من تو قلبش چي ساخته حتما يه ...... سنگ
فقط يه نگاهي به من كرد و رفت ميدونم حتما اونم كلي گريه كرده
اينا همش تقصير خودمه كه سنگ سياه رو انداختم جلوي پام
حالا چشات يادم كه مياد برام يه عذابه ، متاسفم عزيزم
بذار اينجا بگم دوست دارم تا همه بخونن جز تو
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵ ساعت 23:27 توسط $
|