یه روز گفت :میرم و بر نمیگردم.خندیدم و باورم نشد.روز دوم گفت:کوله بارمو بستم.

بازم خندیدم.روز سوم وقتی داشت میرفت،دیگه باورم شد و هر چقدر گریه کردم،حالا

اون گریه هامو باور نمی کرد