دردل
بی معرفت:ابرهای دلم به خاطرش،به خاطر بی معرفتی هایش سیاه شده بودند.از
برخوردشان صاعقه ی جدایی بر قلبم زد و آن را شکست.چشمانم از ندیدنش
گریستند . لبانم قصه دوری اش را فریاد زدند.اما دیگر فایده ای نداشت.
بی معرفت تنهایم گذاشته بود![]()
شاید:شاید فراموشت شوم.خط بکش روی اسمم،عکسم را پاره کن،نامه هایم را به
آتش بکش.شاید فراموشت شوم...ولی...با دلت چه می کنی که خانه ی من است.![]()
تصور:کرم گونه گذشتی از لابه لای روزگارم.دوستت داشتم و تو را تکیه گاه تصور
میکردم...غافل از اینکه تو مرا برگ توت می پنداشتی![]()
قول:به تو قول داده بودم که تا ابد عاشق چشم هایت بمانم.حالا می خواهم قولم را
بشکنم و بگویم همه چیز تمام شد،دیگر فریب چشم هایت را نخواهم خورد.اما این بار
نیز چندان به حرفم اعتماد نکن.من همیشه بدقول بوده ام![]()
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵ ساعت 17:33 توسط $
|