بی معرفت:ابرهای دلم به خاطرش،به خاطر بی معرفتی هایش سیاه شده بودند.از

برخوردشان صاعقه ی جدایی بر قلبم زد و آن را شکست.چشمانم از ندیدنش

گریستند . لبانم قصه دوری اش را فریاد زدند.اما دیگر فایده ای نداشت.

بی معرفت تنهایم گذاشته بود

 

شاید:شاید فراموشت شوم.خط بکش روی اسمم،عکسم را پاره کن،نامه هایم را به

آتش بکش.شاید فراموشت شوم...ولی...با دلت چه می کنی که خانه ی من است.

 

تصور:کرم گونه گذشتی از لابه لای روزگارم.دوستت داشتم و تو را تکیه گاه تصور

میکردم...غافل از اینکه تو مرا برگ توت می پنداشتی

 

قول:به تو قول داده بودم که تا ابد عاشق چشم هایت بمانم.حالا می خواهم قولم را

بشکنم و بگویم همه چیز تمام شد،دیگر فریب چشم هایت را نخواهم خورد.اما این بار

نیز چندان به حرفم اعتماد نکن.من همیشه بدقول بوده ام